کلیک کلیک کلیک
صفحهای باز میشه و من بهش خیره میشم.
نور مهتابی مونیتور، چشمهام رو هدف میگیره.
پلکهام رو به هم نزدیک میکنم،
دستهام رو به زیر چونه میزنم و انتظار میکشم.
کلیک کلیک کلیک
«دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد»
من مشترک عزیزی هستم که به جای من فکر میشه
و تصمیم گرفته میشه
و گفته میشه که:
چه چیزهایی برام خوبه،
و چه چیزهایی چشمهای من رو دوزخی میکنه.
و چه چیزهایی میتونه خدای من رو خشمگین کنه.
و به من اطمینان داده میشه
که به خاطر دیدن صفحهای، که هنوز نمیدونم چیه،
به جهنم نخواهم رفت.
کلیک کلیک کلیک
به خاطر یک اشتباه لپی،
به خاطر تایپ اشتباه فقط یک حرف،
به جای سرزمین اسکاتلند سر از جایی به شدت ممنوعه درمیارم.
گویا یادشون رفته دسترسی من رو به این سایت امکانناپذیر کنند.
و من با همین دو چشم نیمهباز،
و از ورای هجوم نور مهتابی مونیتور،
صور قبیحهای رو میبینم که حتما من رو آمادهی ورود به جهنم میکنن.
کلیک کلیک کلیک
منی که تنها صور قبیحهام، مولاژهای هماتاقهای خوابگاه بوده،
و جانوری به نام: ...
- که عاجزم از نوشتن نام فارسی این جانور-
با جهلی مرکب،
همه چیز رو میبینم،
و به قیمتهای «جنسگونهگی» بازار پی میبرم،
و جاهایی رو که هرگز روم نشده نگاه کنم، تماشا میکنم.
و همهی گناهاش به گردن اون فراموشکارها،
کسانی که دسترسی من رو به سایت مورد نظر، امکانپذیر کردن.
من سادهام
ساده
ساده
به حدی که به سرطان پستان میگم سرطان سینه،
و از فکر اینکه جزو پستاندارانم،
به شدت سرخ میشم.
و یادم میره که زن عاقل و بالغی هستم.
و این رو میدونم
که بین اعضای بدنام فرق هست:
بعضی زمخت
بعضی لطیف
بعضی زیبا
بعضی زشت
بعضی به شدت شرمآور
من اگه جای بعضی از این سلولهای بنیادی بودم
امکان نداشت که به این اعضای زشت و ناپسند و غیراخلاقی تبدیل بشم
هرگز!
(انگشت کوچک پا، قطعا غیر قابل توجهه!)
کلیک کلیک کلیک
کسی نیست من رو نجات بده؟
شیرپاک خوردهای پیدا نمیشه که دسترسی من رو به این سایتها امکانناپذیر کنه؟
و بذاره در معصومیت ابدی خودم باقی بمونم
و هیچ وقت نفهمام که بچه از کجا به دنیا میاد
و اگه فهمیدم
هرگز
هرگز
هرگز
اسماش رو به زبون نیارم،
حتی به صورت نجوایی بر زبانم،
حتی در تصوراتم،
و فوق فوقاش،
مثل دانشجوهای وقیح علوم طبیعی
و پزشکهای بیحیا
اسم لاتیناش رو یاد بگیرم،
و با تکرارش
عقدههای تمام عمرم رو تلافی کنم.
کلیک کلیک کلیک
من یه کاربر چشم و گوش بستهام
و فقط راه اداره و خونهام رو بلدم
و خدا وقتی عقل تقسیم میکرد
به گمونم، غایب بودم
و از این «پیامبر درونی» به شدت محرومام
کسی هست به جای من فکر کنه؟
و به جای من تصمیم بگیره؟
و به جای من بمیره؟