تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/08/04
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ

کلیک کلیک کلیک

صفحه­ای باز می­شه و من بهش خیره می­شم.

نور مهتابی مونیتور، چشم­هام رو هدف می­گیره.

پلک­هام رو به هم نزدیک می­کنم،

دست­هام رو به زیر چونه می­زنم و انتظار می­کشم.

 

کلیک کلیک کلیک

«دسترسی به این سایت امکان­پذیر نمی­باشد»

من مشترک عزیزی هستم که به جای من فکر می­شه

و تصمیم گرفته می­شه

و گفته می­شه که:

چه چیزهایی برام خوبه،

و چه چیزهایی چشم­های من رو دوزخی می­کنه.

و چه چیزهایی می­تونه خدای من رو خشمگین کنه.

و به من اطمینان داده می­شه

که به خاطر دیدن صفحه­ای، که هنوز نمی­دونم چیه،

به جهنم نخواهم رفت.

 

کلیک کلیک کلیک

به خاطر یک اشتباه لپی،

به خاطر تایپ اشتباه فقط یک حرف،

به جای سرزمین اسکاتلند سر از جایی به شدت ممنوعه درمیارم.

گویا یادشون رفته دسترسی من رو به این سایت امکان­نا­پذیر کنند.

و من با همین دو چشم نیمه­باز،

و از ورای هجوم نور مهتابی مونیتور،

صور قبیحه­ای رو می­بینم که حتما من رو آماده­ی ورود به جهنم می­کنن.

 

کلیک کلیک کلیک

منی که تنها صور قبیحه­ام، مولاژهای هم­اتاق­های خوابگاه بوده،

و جانوری به نام: ...

- که عاجزم از نوشتن نام فارسی این جانور-

با جهلی مرکب،

همه چیز رو می­بینم،

و به قیمت­های «جنس­گونه­گی» بازار پی می­برم،

و جاهایی رو که هرگز روم نشده نگاه کنم، تماشا می­کنم.

و همه­ی گناه­اش به گردن اون فراموش­کار­ها،

کسانی که دسترسی من رو به سایت مورد نظر، امکان­پذیر کردن.

 

من ساده­ام

ساده

ساده

به حدی که به سرطان پستان می­گم سرطان سینه،

و از فکر این­که جزو پستان­دارانم،

به شدت سرخ می­شم.

و یادم میره که زن عاقل و بالغی هستم.

و این رو می­دونم

که بین اعضای بدن­ام فرق هست:

بعضی زمخت­

بعضی لطیف

بعضی زیبا

بعضی زشت

 بعضی به شدت شرم­آور

من اگه جای بعضی از این سلول­های بنیادی بودم

امکان نداشت که به این اعضای زشت و ناپسند و غیراخلاقی تبدیل بشم

هرگز!

(انگشت کوچک پا، قطعا غیر قابل توجهه!)

 

 

کلیک کلیک کلیک

کسی نیست من رو نجات بده؟

شیر­پاک خورده­ای پیدا نمی­شه که دسترسی من رو به این سایت­ها امکان­ناپذیر کنه؟

و بذاره در معصومیت ابدی خودم باقی بمونم

و هیچ وقت نفهم­ام که بچه از کجا به دنیا میاد

و اگه فهمیدم

هرگز

هرگز

هرگز

اسم­اش رو به زبون نیارم،

حتی به صورت نجوایی بر زبانم،

حتی در تصوراتم،

و فوق فوق­اش،

مثل دانشجوهای وقیح علوم طبیعی

و پزشک­های بی­حیا

اسم لاتین­اش رو یاد بگیرم،

و با تکرارش

عقده­های تمام عمرم رو تلافی کنم.

 

کلیک کلیک کلیک

من یه کاربر چشم و گوش بسته­ام

و فقط راه اداره و خونه­ام رو بلدم

و خدا وقتی عقل تقسیم می­کرد

به گمونم، غایب بودم

و از این «پیامبر درونی» به شدت محروم­ام

کسی هست به جای من فکر کنه؟

و به جای من تصمیم بگیره؟

و به جای من بمیره؟

+ رها Balatarin