تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/07/22
خواستگارهای من

خواستگارهای من آدم­های جالبی بودن.

تعدادشون زیاد نبود، اما کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهمه.

توی دانشکده­مون، تنها کسی بودم که جرات کرده بودم کاپشن جین بپوشم. چه جوری؟

یه روز در رستوران، رییس کل حراست دانشگاه رو دیدم. زود پریدم جلو و باهاش سلام و علیک کردم. با خوش­رویی جواب­ام رو داد. من هم بهش گفتم:

«آقا این کاپشن من ایرادی داره؟»

و معصومانه و مظلومانه تو چشم­هاش زل زدم و منتظر جواب موندم.

طفلکی عادت نداشت که کسی باهاش این مدلی حرف بزنه چون بچه­ها به محض دیدن­اش در میرفتن و دنبال سوراخ موش می­گشتن.

کمی من و من کرد و گفت:

«خب...بهتره نپوشین...چون ترویج فرهنگ غربه...»

من هم دراومدم که:

«آخه من پول ندارم یه کاپشن دیگه بخرم»

گفت:

«خب اشکالی نداره ولی هر وقت پول­اش رو داشتین و خریدین دیگه این رو نپوشین»

فکر می­کنین من دست از سرش برداشتم؟ نخیر!

بهش گفتم:

«آقا! شما لطفا با من بیایین و به این خواهران حراستی دم در بسپارین که با من کاری نداشته باشن. باشه؟»

بیچاره، هاج و واج و بدون حرف با من تا دم در اومد و سفارش­ام رو به خانم­ها کرد.

و این طوری شد که من از فرداش، با غرور و سربلند و بدون ذره­ای ترس و دلهره، از جلوی خانم­های حراستی رد می­شدم و دل بقیه رو حسابی می­سوزوندم!

 

دانشکده­ی ما، قدرت خدا، پر از آقایونی بود که دم به ثانیه نهی از منکر می­کردن و البته اون موقع­ها هنوز امر به معروف مد نشده بود.

قیافه­شون هم نمی­دونم چرا خیلی وحشتناک بود.

در ضمن، ما اون وقت­ها، یه مانتو می­پوشیدیم درست تا قوزک پا. زیرش هم یه شلوار بلند و گشاد. سر تا پا هم مشکی، چون رنگ­های دیگه اشکال شرعی داشت. مقنعه­مون هم تا کمرمون بود.

می­گین به چی ما نهی از منکر می­کردن؟ خب، اون­ها خیلی موشکاف  و دقیق بودن بالاخره یه تارمویی، یه خط­چشم کم­رنگی چیزی پیدا می­کردن دیگه. بعضی وقت­ها هم بلند بودن مانتوی ما، خودش می­شد یه عامل جرم و فساد و تباهی.

به هر حال، بهتون اطمینان میدم که به محض نگاه کردن به ما شیاطین انس، قطعا یه مساله­ی منحرفانه­ی نهی از منکری پیدا می­کردن.

 

یه بار که خرامان به طرف اتاق استاد در حرکت بودم (و قطعا برای گفتن چاخان و جیم فنگ شدن)، یکی از برادران نهی از منکر جلوم سبز شد.

پسری با قد کوتاه (تقریبا یه وجب از من کوتاه­تر)

با ریشی ملاعمرگونه (البته اون موقع هنوز طالبان به منصه­ی ظهور درنیومده بودن)

چشم­های سیاه براق (مثل کارتون مارکوپولو که هر وقت مرد بدجنسه چشم­هاش برق می­زد دو تا لوله­ی نورانی سیاه از چشم­هاش بیرون می­اومد)

سرش رو پایین انداخت و زیر لب غرید:

«خواهر! با شما کاری داشتم»

بند دلم پاره شد.

بی اختیار دست­ام به طرف مقنعه­ام رفت تا موهام رو قایم کنم که یهو یادم افتاد با ماشین کوتاه­شون کردم و دو سانت بیشتر نیستن و امکان نداره از زیر مقنعه معلوم بشن.

با خودم گفتم حتما به کاپشن­ام می­خواد گیر بده و حالا من چه جوری بهش ثابت کنم که رییس کل حراست بهم مجوز داده؟

با تته پته گفتم: «خواهش می­کنم برادر!»

زیر لب غرید و گفت: «این­جا شلوغه خواهر. تشریف بیارید ته راهرو»

خدا رو شکر کردم که نمی­خواد جلوی بقیه، نهی از منکرم کنه و باهاش به ته راهرو رفتم.

 

ته راهرو که رسیدیم ، با غرّشی ملیح دراومد که:

«راست­اش خواهر، چند وقته که نجابت و وقار شما من رو تحت تاثیر قرار داده و می­خواستم مادرم رو برای امر خیر خدمت­تون بفرستم»

اول­اش فکر کردم که مادرش رو می­خواد واسه نهی از منکر کردن­ام بفرسته و بعد از چند لحظه که شوک اولیه برطرف شد  و سلول­های خاکستری مغزم دوباره فعال شدن، متوجه شدم که از طرف یک برادر، مورد خواستگاری قرار گرفتم.

 

چند حس متضاد، هم­زمان، بهم دست داد.

از طرفی، اولین بار بود که در دانشگاه، مردی به من توجه کرده بود و همون اول کاری هم ازم خواستگاری کرده بود (دروغ نگفته باشم، روز اولی هم که برای ثبت نام، قدم به دانشگاه گذاشتم یه پسر خوش­تیپ، که صمیمانه امیدوارم دانشجوی پزشکی بوده باشه، بهم گفت: «پیشی پیشی زن من می­شی؟» و متاسفانه منتظر جواب من هم نموند و سوار سرویس شد و رفت)

و از طرف دیگه، این خواستگار بالفعل و شوهر بالقوه، من رو تا سر حد مرگ ترسونده بود (ما اون وقت­ها از نهی از منکری­ها می­ترسیدیم و مثل الانی­ها نبودیم)

از طرفی هم هاج و واج مونده بودم که آخه این برادر کاملا ارزشی، چه چیزی در من دیده که فکر کرده می­تونه مادرش رو برای امر خیر بفرسته؟

بعد هم این که آخه کی به زن آینده­اش می­گه خواهر؟؟

خلاصه در کسری از ثانیه حالم جا اومد و ترس­ام جاش رو به عشوه خرکی داد و بهش گفتم: بی شعور!

و پشت چشمی نازک کردم و رفتم.

بماند که بعد از تعریف این ماجرا، دوست­هام کلی دل­شون به حال شوهر بالقوه­ی من سوخت و حسابی هم دعوام کردن که این چه طرز برخورد احمقانه­ای بوده، ولی من دیگه این خواستگارم رو ندیدم که ندیدم.

 

 

..................... 

فاطمه رجبی : ضرغامی برای مافیا ابزار خوبی ست!    نوسازی

* طبیعت شگفت آور Yellowstone

مطالب مهران رو هم بخونین لطفا.

* ماه رمضان در فرانسه      وبلاگ روزنامه نگار نو 

 

*  The God Delusion      وبلاگ پسر فهمیده

  

 

+ رها Balatarin