خواستگارهای من آدمهای جالبی بودن.
تعدادشون زیاد نبود، اما کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهمه.
توی دانشکدهمون، تنها کسی بودم که جرات کرده بودم کاپشن جین بپوشم. چه جوری؟
یه روز در رستوران، رییس کل حراست دانشگاه رو دیدم. زود پریدم جلو و باهاش سلام و علیک کردم. با خوشرویی جوابام رو داد. من هم بهش گفتم:
«آقا این کاپشن من ایرادی داره؟»
و معصومانه و مظلومانه تو چشمهاش زل زدم و منتظر جواب موندم.
طفلکی عادت نداشت که کسی باهاش این مدلی حرف بزنه چون بچهها به محض دیدناش در میرفتن و دنبال سوراخ موش میگشتن.
کمی من و من کرد و گفت:
«خب...بهتره نپوشین...چون ترویج فرهنگ غربه...»
من هم دراومدم که:
«آخه من پول ندارم یه کاپشن دیگه بخرم»
گفت:
«خب اشکالی نداره ولی هر وقت پولاش رو داشتین و خریدین دیگه این رو نپوشین»
فکر میکنین من دست از سرش برداشتم؟ نخیر!
بهش گفتم:
«آقا! شما لطفا با من بیایین و به این خواهران حراستی دم در بسپارین که با من کاری نداشته باشن. باشه؟»
بیچاره، هاج و واج و بدون حرف با من تا دم در اومد و سفارشام رو به خانمها کرد.
و این طوری شد که من از فرداش، با غرور و سربلند و بدون ذرهای ترس و دلهره، از جلوی خانمهای حراستی رد میشدم و دل بقیه رو حسابی میسوزوندم!
دانشکدهی ما، قدرت خدا، پر از آقایونی بود که دم به ثانیه نهی از منکر میکردن و البته اون موقعها هنوز امر به معروف مد نشده بود.
قیافهشون هم نمیدونم چرا خیلی وحشتناک بود.
در ضمن، ما اون وقتها، یه مانتو میپوشیدیم درست تا قوزک پا. زیرش هم یه شلوار بلند و گشاد. سر تا پا هم مشکی، چون رنگهای دیگه اشکال شرعی داشت. مقنعهمون هم تا کمرمون بود.
میگین به چی ما نهی از منکر میکردن؟ خب، اونها خیلی موشکاف و دقیق بودن بالاخره یه تارمویی، یه خطچشم کمرنگی چیزی پیدا میکردن دیگه. بعضی وقتها هم بلند بودن مانتوی ما، خودش میشد یه عامل جرم و فساد و تباهی.
به هر حال، بهتون اطمینان میدم که به محض نگاه کردن به ما شیاطین انس، قطعا یه مسالهی منحرفانهی نهی از منکری پیدا میکردن.
یه بار که خرامان به طرف اتاق استاد در حرکت بودم (و قطعا برای گفتن چاخان و جیم فنگ شدن)، یکی از برادران نهی از منکر جلوم سبز شد.
پسری با قد کوتاه (تقریبا یه وجب از من کوتاهتر)
با ریشی ملاعمرگونه (البته اون موقع هنوز طالبان به منصهی ظهور درنیومده بودن)
چشمهای سیاه براق (مثل کارتون مارکوپولو که هر وقت مرد بدجنسه چشمهاش برق میزد دو تا لولهی نورانی سیاه از چشمهاش بیرون میاومد)
سرش رو پایین انداخت و زیر لب غرید:
«خواهر! با شما کاری داشتم»
بند دلم پاره شد.
بی اختیار دستام به طرف مقنعهام رفت تا موهام رو قایم کنم که یهو یادم افتاد با ماشین کوتاهشون کردم و دو سانت بیشتر نیستن و امکان نداره از زیر مقنعه معلوم بشن.
با خودم گفتم حتما به کاپشنام میخواد گیر بده و حالا من چه جوری بهش ثابت کنم که رییس کل حراست بهم مجوز داده؟
با تته پته گفتم: «خواهش میکنم برادر!»
زیر لب غرید و گفت: «اینجا شلوغه خواهر. تشریف بیارید ته راهرو»
خدا رو شکر کردم که نمیخواد جلوی بقیه، نهی از منکرم کنه و باهاش به ته راهرو رفتم.
ته راهرو که رسیدیم ، با غرّشی ملیح دراومد که:
«راستاش خواهر، چند وقته که نجابت و وقار شما من رو تحت تاثیر قرار داده و میخواستم مادرم رو برای امر خیر خدمتتون بفرستم»
اولاش فکر کردم که مادرش رو میخواد واسه نهی از منکر کردنام بفرسته و بعد از چند لحظه که شوک اولیه برطرف شد و سلولهای خاکستری مغزم دوباره فعال شدن، متوجه شدم که از طرف یک برادر، مورد خواستگاری قرار گرفتم.
چند حس متضاد، همزمان، بهم دست داد.
از طرفی، اولین بار بود که در دانشگاه، مردی به من توجه کرده بود و همون اول کاری هم ازم خواستگاری کرده بود (دروغ نگفته باشم، روز اولی هم که برای ثبت نام، قدم به دانشگاه گذاشتم یه پسر خوشتیپ، که صمیمانه امیدوارم دانشجوی پزشکی بوده باشه، بهم گفت: «پیشی پیشی زن من میشی؟» و متاسفانه منتظر جواب من هم نموند و سوار سرویس شد و رفت)
و از طرف دیگه، این خواستگار بالفعل و شوهر بالقوه، من رو تا سر حد مرگ ترسونده بود (ما اون وقتها از نهی از منکریها میترسیدیم و مثل الانیها نبودیم)
از طرفی هم هاج و واج مونده بودم که آخه این برادر کاملا ارزشی، چه چیزی در من دیده که فکر کرده میتونه مادرش رو برای امر خیر بفرسته؟
بعد هم این که آخه کی به زن آیندهاش میگه خواهر؟؟
خلاصه در کسری از ثانیه حالم جا اومد و ترسام جاش رو به عشوه خرکی داد و بهش گفتم: بی شعور!
و پشت چشمی نازک کردم و رفتم.
بماند که بعد از تعریف این ماجرا، دوستهام کلی دلشون به حال شوهر بالقوهی من سوخت و حسابی هم دعوام کردن که این چه طرز برخورد احمقانهای بوده، ولی من دیگه این خواستگارم رو ندیدم که ندیدم.
* فاطمه رجبی : ضرغامی برای مافیا ابزار خوبی ست! نوسازی
مطالب مهران رو هم بخونین لطفا.
* ماه رمضان در فرانسه وبلاگ روزنامه نگار نو
* The God Delusion وبلاگ پسر فهمیده