تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/07/17
کجاست سمت حیات؟

امروز خیالم از همه‌­ی روزها راحت‌­تره.

امروز فهمیدم که تو نمردی،

و هیچ‌وقت هم نمرده بودی،

و اون همه غصه و بغض، بیهوده بوده.

 

امروز فهمیدم که تو، در جایی، روی مختصات فضا_زمان قرار داری.

 

لابد اگه من برات بوس بفرستم، تو باید دریافت‌­اش کنی.

و یا اگه به یاد لطیفه‌­هات بیفتم و بخندم، تو باید بشنوی و لبخند بزنی.

و اگه به یاد تو، با خودم «حکم» بازی کنم و جر بزنم،

مچم رو بگیری و روی کاغذ بنویسی: امتیاز رهای حمال= - 0-

 

من این­جا گیتار می‌­زنم

و تو اون­جا یه شعر مسخره‌­ی من‌­درآوردی رو،

به سبک «مریم حیدرزاده»

و با صدای «سیاوش قمیشی» می‌­خونی.

من این‌­جا سوار فرقون زنگ­زده‌­ی گوشه‌­ی حیاط می‌­شم،

و تو اون­جا، برای جابجا کردن پیوندگاهم،

من رو دور حیاط می‌­چرخونی،

و با صدای جیغ و دادم، ریسه میری،

و ما به هیچ­‌کس هم نمی‌­گیم که با این سن و سال،

چه دیوانه­‌بازی‌­ها که درنمیاریم،

و هنوز هم به «دون خوان» و تعلیمات‌­اش، ارادت داریم،

و چقدر دل‌­مون می‌­خواد مثل «دون خنارو»

شوخ و شنگ و دیوانه باشیم.

 

ای کاش یه فیزیک‌­دان شیر پاک خورده، پیدا بشه و به من بگه:

آیا راهی هست که بدون تحمل مرگ،

از این ور محور مختصات، به اون ور اومد؟

و بگه آیا این حرف‌­ها،

یه تسلیت ساده­‌ی فیزیکیه که فیزیک‌­دان­ها به هم می­گن؟

و بگه من کجای این مختصات لعنتی فضا_زمان قرار دارم؟

و بگه سنگ سیاه مزار تو چه معنایی داره؟

و خاک شدن چشم­‌های شفاف آبی تو، یعنی چه؟

 

امروز خیالم از همه‌­ی روزها راحت‌­تر نیست

امروز پرم از دردهای نگفتنی

و رنج‌­هایی که «انشتین»،

از قصد و عامداً،

اون‌­ها رو بیشتر می­کنه،

و نمی‌­ذاره با تصاویر مبهم ذهنی‌­ام، الکی خوش باشم،

پدرسگ!

 

 

+ رها Balatarin