امروز خیالم از همهی روزها راحتتره.
امروز فهمیدم که تو نمردی،
و هیچوقت هم نمرده بودی،
و اون همه غصه و بغض، بیهوده بوده.
امروز فهمیدم که تو، در جایی، روی مختصات فضا_زمان قرار داری.
لابد اگه من برات بوس بفرستم، تو باید دریافتاش کنی.
و یا اگه به یاد لطیفههات بیفتم و بخندم، تو باید بشنوی و لبخند بزنی.
و اگه به یاد تو، با خودم «حکم» بازی کنم و جر بزنم،
مچم رو بگیری و روی کاغذ بنویسی: امتیاز رهای حمال= - 0-
من اینجا گیتار میزنم
و تو اونجا یه شعر مسخرهی مندرآوردی رو،
به سبک «مریم حیدرزاده»
و با صدای «سیاوش قمیشی» میخونی.
من اینجا سوار فرقون زنگزدهی گوشهی حیاط میشم،
و تو اونجا، برای جابجا کردن پیوندگاهم،
من رو دور حیاط میچرخونی،
و با صدای جیغ و دادم، ریسه میری،
و ما به هیچکس هم نمیگیم که با این سن و سال،
چه دیوانهبازیها که درنمیاریم،
و هنوز هم به «دون خوان» و تعلیماتاش، ارادت داریم،
و چقدر دلمون میخواد مثل «دون خنارو»
شوخ و شنگ و دیوانه باشیم.
ای کاش یه فیزیکدان شیر پاک خورده، پیدا بشه و به من بگه:
آیا راهی هست که بدون تحمل مرگ،
از این ور محور مختصات، به اون ور اومد؟
و بگه آیا این حرفها،
یه تسلیت سادهی فیزیکیه که فیزیکدانها به هم میگن؟
و بگه من کجای این مختصات لعنتی فضا_زمان قرار دارم؟
و بگه سنگ سیاه مزار تو چه معنایی داره؟
و خاک شدن چشمهای شفاف آبی تو، یعنی چه؟
امروز خیالم از همهی روزها راحتتر نیست
امروز پرم از دردهای نگفتنی
و رنجهایی که «انشتین»،
از قصد و عامداً،
اونها رو بیشتر میکنه،
و نمیذاره با تصاویر مبهم ذهنیام، الکی خوش باشم،
پدرسگ!