تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/07/15
هستی

تمام تنم می­خاره،

بیشتر، جاهایی که خاروندن­اش کار حضرت فیله:

کنار ناخن انگشت سبابه،

روی برجسته­ترین قسمت قوزک پا،

قسمت داخلی انگشت شست پام،

و هر جای این­جوری که ممکنه تصور بشه.

 

توی سر پشه می­زنم:

ای خون­آشام لعنتی!

 

پشه­ی لهیده دست و پایی می­زنه.

خون من شپلق! حرمت سرامیک سفید رو  لکه­دار می­کنه.

و من با هزار حیرت و افسوس به زندگی ادامه می­دم،

و فیلسوفانه زیر لب زمزمه می­کنم:

«آمد پشه­ای پدید و ناپیدا شد...»

و در حالی که برای شادی روح خیام

و پشه­ی مرحوم

«فاتحه مع الصلوات» ختم می­کنم،

می­رم آش رشته بخورم

و معنی خوشمزه­ی زندگی رو زیر دندون­هام حس کنم.

 

من «هستم»

چون معلوم نیست چرا نمی­تونم نباشم.

 

من «هستم»

چون اخبار مزخرف شبکه­ی چهار رو،

هرشب راس ساعت ۸ با دقت می­بینم،

و مجله­ی «فیلم» و «زنان» و «معماری داخلی» و «هفت» و «کیهان کاریکاتور»

از دستم درنمی­ره،

و مثل یه عاشق شوریده،

هر ماه، وفادارانه و بی­تاب،

به پسر هیز دکه­چی لبخند می­زنم

و ازش می­خوام که اوراق مقدس من رو برام نگه داره.

 

من «هستم»

به این دلیل ساده و باورنکردنی که هر شب، یک من «تکست» می­نویسم،

و با تریپ نویسندگی،

و حس درخشان روشن­فکری،

سیگارم رو با آتیش گاز، روشن می­کنم،

و به حال مردم «عامی» و «ساده» تاسف می­خورم،

و هزار و یک مشکل مملکت رو،

در ایکی ثانیه حل می­کنم،

و تعجب می­کنم «دیگران» چرا این­قدر خرن؟!

 

من «هستم»

چون به جای نماز خوندن، مدیتیشن می­کنم،

و به جای مسجد، به معابد خونگی می­رم،

و به ریش همه­ی «عرب ها» می­خندم،

و مثل یه «ایرانی اصیل»، ایمان دارم که:

«راه یکی­ست و آن هم زرنگی­ست»

 

من «هستم»

چون «عشوه­گری» تمام عیارم،

و یکصد و چهل و شش راه «دلبری» بلدم،

و «نازکردن» دلیل حقانیت منه،

و بدون «میک­آپ» قدم به خیابون نمی­ذارم،

و مهریه­ام رو تا قرون آخر می­گیرم،

و همیشه ناراحتم

که چرا در این مملکت خراب شده، حقوق زنان یعنی تاپاله.

 

من«هستم»

چون «صادق هدایت»، مثل «بوف کور» در برلاشز خوابیده،

و «علی دشتی»، با «بیست و سه سال» دردهای عرفانی من رو تسکین داده،

و «فروغ فرخ­زاد»، به جای من «عصیان» کرده،

و «کسروی»

فارسی رو در «ایرانی­گری» و «شیعه­گری» و «صوفی­گری»؛

و همه­چی­گری و هیچی­گری، حسابی پاس داشته،

و «سهراب سپهری»، زیر باران با زن خوابیده،

و چند روز پیش، «انوشه» به فضا رفته،

و پسری که اولین بار عاشق من شده، اسم­اش انوش بوده.

 

من «هستم»

تنها به این دلیل که نمی تونم نباشم!

 

 

پس:

زنده باد پشه­ای که با له شدن­اش به من ثابت کرد «هستم»

 

 

+ رها Balatarin