تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/07/06
من وقت ندارم!

«آن­گاه می­گویند: آیا ما مهلت داریم؟»

قرآن کریم / شعراء

 

 

من وقت ندارم.

باید کتاب­های نخونده رو تموم کنم.

باید دوباره یه ورزش سخت رو شروع کنم، ورزشی که اجازه­ی تفکر رو بهم نده. سخت­تر و نرم­تر از «گوجوریو».

باید ترانه­ها و نغمه­هایی رو که دوست­شون دارم یه بار دیگه از نو گوش کنم.

باید به تمام دوست­هام تلفن کنم و بهشون بگم که چقدر دوست­شون دارم.

باید در اولین فرصت به خواهرم بگم که برام خیلی عزیزه.

باید فرصتی پیدا کنم و یه بار دیگه به آغوش مادرم بخزم. برای بغل­اش زیادی بزرگم اما خب...روم می­شه یعنی؟ سعی­ام رو می­کنم.

 

من وقت ندارم.

باید اون پیرهن قرمزه رو که تا حالا فرصت نکردم بپوشم­اش، تنم کنم.

باید گوش بخوابونم و منتظر اون نوازنده­ی دوره­گرد بشم و وقتی صدای «الهه­ی ناز» و «سلطان قلب­ها» تو کوچه می­پیچه خودم رو بهش برسونم و پول­هایی رو که براش نگه داشتم بهش بدم و حتما بهش بگم که با این که خیلی فالش می­خونه اما نوازندگی­اش حرف نداره و هر وقت صدای آکاردئون­اش رو شنیدم بی اختیار ساعت­ها گریه کردم.

 

من وقت ندارم.

باید خجالت رو کنار بذارم. به اندازه­ی کافی بزرگ شدم که وقیح باشم.

باید یه شب تا صبح، بدون ترس از سرطان سینه و تخمدان و ریه و سایر اعضا و جوارح، یه پاکت سیگار بکشم.

باید یه دوست باحال پیدا کنم که عاشق پلنگ صورتی باشه و یه چند ساعتی باهاش کارتون نگاه کنم و حسابی بخندم.

اصلا دلم خنده­ی بی بهانه می­خواد، دلم می­خواد الکی به ترک دیوار بخندم.

فرح­ناز کجاست؟

وقتی از مطب بیرون میاد بازم به مغازه­های عکاسی قدیمی میره و به ژست­های هشت در چهار مردم می­خنده؟

کاش این­جا بود و با هم به پاساژهای قدیمی می­رفتیم و لباس­های دمده رو پرو می­کردیم و از خنده ریسه می­رفتیم و حرص فروشنده­های پیر بداخلاق بدعنق رو درمی­آوردیم و وقتی از مغازه بیرون­مون می­کردن از خنده به خودمون می­پیچیدیم.

 

من وقت ندارم.

وقت ندارم به خاطرات گذشته فکر کنم.

وقت ندارم دراز بکشم و دست­هام رو تو موهام ببرم و غرق در خیال­پردازی بشم.

وقت ندارم آینده­ی شیرینی رو تجسم کنم که با مرد رویاهام که خیلی هم خوش­تیپه و شبیه میشل استروگفه و شغل مهمی هم داره اما معلوم نیست چرا به مسافرت علاقه­منده و با این که خیلی پول­داره اما با جیپ اسپرت­اش این­ور و اون­ور می­ره، و همش هم در کوه و کمره (البته به همراه من) و قدرت خدا، خیلی هم کم­حرفه و از عجایب عالم هم این که خیلی هم عاشقمه، به سفر می­رم و ضبط ماشین هم بلنده و لورنا مک کنیت به جای من داره می­خونه.

 

نه، من وقت ندارم.

وقت ندارم.

وقت ندارم.

وقت ندارم.

 

 

+ رها Balatarin