تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/07/01
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

 

یکی از دوستان دوران دانشگاه، داروسازی می­خوند. علیرغم تفاوت زیاد رشته­هامون، علاقه به سینما و موسیقی و نقاشی، ما رو به هم نزدیک کرده بود.

معمولا وقت­هایی که از کلاس جیم می­شدم (و بیشتر کلاس­هام هم همین مدل بود) با هم به سینمای دانشگاه می­رفتیم و هر فیلم رو شونصد بار نگاه می­کردیم و یا به سالن ژیمناستیک می­رفتیم و با ورجه ورجه کردن روی خرک و چوب­موازنه، غصه­ی کلاس­های یکنواخت و کسل کننده­ی دانشگاه رو فراموش می­کردیم.

 

چند بار برای گفتن دروغ و گرفتن مجوز غیبت، باهاش به اتاق یکی از استادهاشون رفتم: یه استاد مسن و موسفید که به نظر خشن و جدی می­اومد با چندین عنوان دکترا و این­جور چیزها...

این استاد خشن (که به گفته­ی دوستم خیلی هم بداخلاق بود)، یه تابلوی آبستره روی دیوار اتاق­اش نصب کرده بود و دل من و دوستم رو حسابی برده بود.

مدت­ها سر نقاش این تابلو با دوستم بحث داشتیم. من می­گفتم فلان نقاش این رو کشیده و دوستم عقیده داشت که نخیر! بیسار نقاش این تابلو رو کشیده.

خلاصه یه روز که بحث­مون بالا گرفته بود، با هم قرار گذاشتیم که سر یه ساعتی بریم دفتر آقای دکتر هنردوست و از خودش بپرسیم.

آقای دکتر تو اتاق بود اما این دوست من دیر کرده ­بود. من هم تو راهرو رژه می­رفتم و هی به ساعتم نگاه می­کردم. یهو آقای دکتر از اتاق­اش بیرون اومد و با لبخندی ملیح به من گفت:

«با من کاری داری دخترم؟»

من هاج و واج به لبخند غیر منتظره­اش نگاه کردم و زبونم بند اومد.

با لحنی مهربان­تر، دراومد که: «بیا تو اتاق دخترم»

واژه­ی «دخترم» به من دل داد که برم تو اتاق­اش. با خودم گفتم:

«نه بابا! همچین هم بداخلاق نیست بیچاره...اصلا کسی که یه تابلوی نقاشی به این خوشگلی تو اتاق­اش می­ذاره نمی­تونه بداخلاق باشه»

به من یه صندلی تعارف کرد و برام چای و شیرینی گذاشت روی میز. دست­هاش رو به زیر چونه زد و گفت: «خب؟»

من هم که از این همه تحویل، جون گرفته بودم گفتم:

«راست­اش آقای دکتر، من و دوستم شیفته­ی این تابلوی نقاشی­تون شدیم. مدت­هاست که می­خواهیم ازتون بپرسیم که نقاش این تابلو کیه؟ البته از فرم انتزاعی این تابلو و نوع رنگ­های گرم به کار رفته، معلومه که کار آقای فلانیه، اما دوست من می­گه که اون لکه­ی آبی وسط تابلو، شناسنامه­ی کارهای آقای بیساریه»

بعد از کنفرانس غرای من، آقای دکتر سر جاش نیم­خیز شد و با صدایی بلند گفت:

«کدوم تابلوی نقاشی؟ اینی که قاب کردم تصویر الکترونی مولکول "متیل اتیل دو بنزن"* هستش»

و بعد با صدایی فریادگونه دراومد که:

«مگه این­جا اتاق پذیرائیه که من تابلو آویزون کنم؟»

در همون موقع، از شانس بد من و دقیقا طبق قوانین مورفی، یکی از خوش­تیپ­ترین پسرهای دانشکده­ی داروسازی به اتاق اومد و دکتر رو به پسر گفت: «معلوم نیست کدوم سفیهی این دخترهای خیال­پرداز رو به محیط­های آکادمیک راه می­ده»

در تمام عمرم (به جز زمانی که پنج سالم بود و دم در خونه، جلوی چشم چند تا از هم­کلاسی­هام، تو شلوارم جیش کردم) همچین خجالتی رو تجربه نکرده بودم.

 

امروز که توی یه سایت، این تصاویر الکترونی زیبا رو دیدم یاد این جریان شرم­آور افتادم! J

 

 

                         Oxalic Asid  

 

* اسم مولکول رو یادم نیست، "متیل اتیل دو بنزن" رو همین جوری نوشتم 

+ رها Balatarin