
یکی از دوستان دوران دانشگاه، داروسازی میخوند. علیرغم تفاوت زیاد رشتههامون، علاقه به سینما و موسیقی و نقاشی، ما رو به هم نزدیک کرده بود.
معمولا وقتهایی که از کلاس جیم میشدم (و بیشتر کلاسهام هم همین مدل بود) با هم به سینمای دانشگاه میرفتیم و هر فیلم رو شونصد بار نگاه میکردیم و یا به سالن ژیمناستیک میرفتیم و با ورجه ورجه کردن روی خرک و چوبموازنه، غصهی کلاسهای یکنواخت و کسل کنندهی دانشگاه رو فراموش میکردیم.
چند بار برای گفتن دروغ و گرفتن مجوز غیبت، باهاش به اتاق یکی از استادهاشون رفتم: یه استاد مسن و موسفید که به نظر خشن و جدی میاومد با چندین عنوان دکترا و اینجور چیزها...
این استاد خشن (که به گفتهی دوستم خیلی هم بداخلاق بود)، یه تابلوی آبستره روی دیوار اتاقاش نصب کرده بود و دل من و دوستم رو حسابی برده بود.
مدتها سر نقاش این تابلو با دوستم بحث داشتیم. من میگفتم فلان نقاش این رو کشیده و دوستم عقیده داشت که نخیر! بیسار نقاش این تابلو رو کشیده.
خلاصه یه روز که بحثمون بالا گرفته بود، با هم قرار گذاشتیم که سر یه ساعتی بریم دفتر آقای دکتر هنردوست و از خودش بپرسیم.
آقای دکتر تو اتاق بود اما این دوست من دیر کرده بود. من هم تو راهرو رژه میرفتم و هی به ساعتم نگاه میکردم. یهو آقای دکتر از اتاقاش بیرون اومد و با لبخندی ملیح به من گفت:
«با من کاری داری دخترم؟»
من هاج و واج به لبخند غیر منتظرهاش نگاه کردم و زبونم بند اومد.
با لحنی مهربانتر، دراومد که: «بیا تو اتاق دخترم»
واژهی «دخترم» به من دل داد که برم تو اتاقاش. با خودم گفتم:
«نه بابا! همچین هم بداخلاق نیست بیچاره...اصلا کسی که یه تابلوی نقاشی به این خوشگلی تو اتاقاش میذاره نمیتونه بداخلاق باشه»
به من یه صندلی تعارف کرد و برام چای و شیرینی گذاشت روی میز. دستهاش رو به زیر چونه زد و گفت: «خب؟»
من هم که از این همه تحویل، جون گرفته بودم گفتم:
«راستاش آقای دکتر، من و دوستم شیفتهی این تابلوی نقاشیتون شدیم. مدتهاست که میخواهیم ازتون بپرسیم که نقاش این تابلو کیه؟ البته از فرم انتزاعی این تابلو و نوع رنگهای گرم به کار رفته، معلومه که کار آقای فلانیه، اما دوست من میگه که اون لکهی آبی وسط تابلو، شناسنامهی کارهای آقای بیساریه»
بعد از کنفرانس غرای من، آقای دکتر سر جاش نیمخیز شد و با صدایی بلند گفت:
«کدوم تابلوی نقاشی؟ اینی که قاب کردم تصویر الکترونی مولکول "متیل اتیل دو بنزن"* هستش»
و بعد با صدایی فریادگونه دراومد که:
«مگه اینجا اتاق پذیرائیه که من تابلو آویزون کنم؟»
در همون موقع، از شانس بد من و دقیقا طبق قوانین مورفی، یکی از خوشتیپترین پسرهای دانشکدهی داروسازی به اتاق اومد و دکتر رو به پسر گفت: «معلوم نیست کدوم سفیهی این دخترهای خیالپرداز رو به محیطهای آکادمیک راه میده»
در تمام عمرم (به جز زمانی که پنج سالم بود و دم در خونه، جلوی چشم چند تا از همکلاسیهام، تو شلوارم جیش کردم) همچین خجالتی رو تجربه نکرده بودم.
امروز که توی یه سایت، این تصاویر الکترونی زیبا رو دیدم یاد این جریان شرمآور افتادم! J
