سلام آلبرت جانم.
خوبی؟
حال و احوال سبیلات چه طوره؟
بابا هرمان و عمو ژاکوب حالشون خوبه؟
حتما تعجب میکنی که چرا به تو نامه مینویسم. راستاش، دلم گرفته و باید با یه نفر درد دل کنم و اون یه نفر هم بهتره که فیزیکدان باشه (مگه من چیام از شهریار کمتره؟).
مزیت تو اینه که سالها پیش به دیار باقی شتافتی و دیگه کسی نمیتونه برای من حرف دربیاره. میدونی منظورم چیه دیگه؟!
خب بگذریم...
چند وقت پیش، در شبی مهتابی، به این فکر بودم که زندگی قبل از اکتشافات ابلهانهی دانشمندان (دور از جون عزیز تو) چقدر زیبا و پرآرامش بود؛ و در یک شب مهتابی دیگه، به یاد تو افتادم.
راستاش، بدت نیاد ها، اکتشافات تو از همهی اونها ابلهانهتر و خانمان براندازتر بوده.
عزیزم، آلبرت جان! قبل از هر چیزی باید بگم این کارت اصلا درست نبود که کشف هاتف اصفهانی رو بدزدی و به اسم خودت ثبت کنی، گیریم اون موقع تو ادارهی امتیاز ثبت اختراعات کار میکردی، پس اخلاق حرفهایات کجا رفته بود؟
(گرچه از همون وقتی که میلوای بیچاره رو بدون نفقه ترک کردی و تا 9 سال این بیچاره رو جلز ولز کنان گذاشتی و بعدش هم با اون دخترخالهی ایکبیریات ازدواج کردی، ما از وجود چیزی به اسم اخلاق در تو دست شستیم چه رسد به اخلاق حرفهای)
عزیزم آلبرت!
الان نامهای که به پرزیدنت روزولت نوشتی جلوی چشمهامه و چشمهام هم پر از اشک!
آخه قربون اون قیافهی ژولی پولی گِژمِرات (این واژه، لُریه عزیزم، نگران نشو) برم! حداقل میگفتی این کشف رو واسهی استفادهی صلحامیز میخوای. چرا اینقدر علنی حرف از بمبهای نوین هستهای زدی؟
بعدش هم این که خدا بگم خفهات کنه با این کشفات که اگه این کار رو نکرده بودی الان ما حق مسلمی نداشتیم که برای دفاع از اون، همهی زندگیمون به هم بریزه و نگران حملهی استکبار جهانی باشیم.
آلبرت جانم! این ها به کنار، این قانون نسبیت رو از کجات درآوردی؟
بعد از این کشف ابلهانهی تو، من نمیدونم این سیبه که به زمین میافته یا این زمینه که درقی میخوره به سیب.
البته بعدا با اون یکی کشف ابلهانهترت ما رو از سرگردانی در فضای لایتناهی نجات دادی.
اگه نبود فرضیهی فضا و زمان خمیدهات، الان ما و تمام سیبهای دنیا به همراه نیوتن افلقی، به طرف بالای بی انتها شتاب گرفته بودیم و معلوم نبود چه به سرمون اومده بود.
عزیزم وقتی کشف میکنی یه کم آرومتر!
آلبرتم!
هانی!
من الان باید به رادیوسیتی برم و یه لقمهی زهرماری درآرم، میدونی، اینجا باید سخت کار کرد و مثل جهنم نیست که آتش و ذغال و کباب، همیشه به راه باشه.
بعد از برنامه دوباره برات مینویسم.
باقی بقایت آلی جان.
بوس و بای.
ادامه دارد...
