تبليغاتX
رادیوسیتی
رادیوسیتی
85/06/26
نامه به انشتین

سلام آلبرت جانم.

خوبی؟

حال و احوال سبیل­ات چه طوره؟

بابا هرمان و عمو ژاکوب حال­شون خوبه؟

حتما تعجب می­کنی که چرا به تو نامه می­نویسم. راست­اش، دلم گرفته و باید با یه نفر درد دل کنم و اون یه نفر هم بهتره که فیزیک­دان باشه (مگه من چی­ام از شهریار کم­تره؟).

مزیت تو اینه که سال­ها پیش به دیار باقی شتافتی و دیگه کسی نمی­تونه برای من حرف دربیاره. می­دونی منظورم چیه دیگه؟!

خب بگذریم...

چند وقت پیش، در شبی مهتابی، به این فکر بودم که زندگی قبل از اکتشافات ابلهانه­ی دانشمندان (دور از جون عزیز تو) چقدر زیبا و پرآرامش بود؛ و در یک شب مهتابی دیگه، به یاد تو افتادم.

راست­اش، بدت نیاد ها، اکتشافات تو از همه­ی اون­ها ابلهانه­تر و خانمان براندازتر بوده.

 

عزیزم، آلبرت جان! قبل از هر چیزی باید بگم این کارت اصلا درست نبود که کشف هاتف اصفهانی رو بدزدی و به اسم خودت ثبت کنی، گیریم اون موقع تو اداره­ی امتیاز ثبت اختراعات کار می­کردی، پس اخلاق حرفه­ای­ات کجا رفته بود؟

(گرچه از همون وقتی که میلوای بیچاره رو بدون نفقه ترک کردی و تا 9 سال این بیچاره رو جلز ولز کنان گذاشتی و بعدش هم با اون دخترخاله­ی ایکبیری­ات ازدواج کردی، ما از وجود چیزی به اسم اخلاق در تو دست شستیم چه رسد به اخلاق حرفه­ای)

 

عزیزم آلبرت!

الان نامه­ای که به پرزیدنت روزولت نوشتی جلوی چشم­هامه و چشم­هام هم پر از اشک!

آخه قربون اون قیافه­ی ژولی پولی گِژمِرات (این واژه­، لُریه عزیزم، نگران نشو) برم! حداقل می­گفتی این کشف رو واسه­ی استفاده­ی صلح­امیز می­خوای. چرا این­قدر علنی حرف از بمب­های نوین هسته­ای زدی؟

بعدش هم این که خدا بگم خفه­ات کنه با این کشف­ات که اگه این کار رو نکرده بودی الان ما حق مسلمی نداشتیم که برای دفاع از اون، همه­ی زندگی­مون به هم بریزه و نگران حمله­ی استکبار جهانی باشیم.

 

 

آلبرت جانم! این ها به کنار، این قانون نسبیت رو از کجات درآوردی؟

بعد از این کشف ابلهانه­ی تو، من نمی­دونم این سیبه که به زمین می­افته یا این زمینه که درقی می­خوره به سیب.

البته بعدا با اون یکی کشف ابلهانه­ترت ما رو از سرگردانی در فضای لایتناهی نجات دادی.

اگه نبود فرضیه­ی فضا و زمان خمیده­ات، الان ما و تمام سیب­های دنیا به همراه نیوتن افلقی، به طرف بالای بی انتها شتاب گرفته بودیم و معلوم نبود چه به سرمون اومده بود.

عزیزم وقتی کشف می­کنی یه کم آروم­تر!

 

آلبرتم!

هانی!

من الان باید به رادیوسیتی برم و یه لقمه­ی زهرماری درآرم، می­دونی، این­جا باید سخت کار کرد و مثل جهنم نیست که آتش و ذغال و کباب، همیشه به راه باشه.

بعد از برنامه دوباره برات می­نویسم.

باقی بقایت آلی جان.

بوس و بای.

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ رها Balatarin